قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3711

تاريخ الفي ( فارسى )

اردوى چنگيز خان گشته در حدود طالقان به اردوى خانى ملحق شد « 1 » . و از جمله وقايع اين سال است حكايت جبه‌نويان و سوبداى بهادر بعد از فوت سلطان محمّد خوارزمشاه و رفتن سلطان جلال الدّين منكبرنى « 2 » به جانب غزنى . در تواريخ معتبره چنين مسطور است كه چون سلطان محمّد در جزيرهء آبسكون فوت شد ، جلال الدّين به جانب غزنى رفت . جبه‌نويان و سوبداى بهادر ، ايلچى به بندگى چنگيز خان فرستاده معروض داشتند كه « سلطان محمّد نماند و پسرش جلال الدّين گريخته به آن طرف آمد . اين زمان ما دل از احوال او فارغ گردانيده به موجبى كه حكم شده متوجّه تسخير بلاد عراق و آذربايجان و شيروان گشتيم ، و در عرض دو سال از راه دربند [ قپچاق ] به مغولستان خواهيم آمد ، به قوّت خداى بزرگ و دولت چنگيز خان . » القصّه ايشان ايلچى [ ى ] نزد چنگيز خان فرستاده خود متوجّه عراق شدند ، و اوّلا خوار و سمنان را مسخّر ساخته روى به شهر رى نهادند و اهالى آن بلده را قتل‌عام نموده متوجّه قم شدند ، از ساكنان آن بلده نيز كسى را زنده نگذاشتند ، كودكان را به اسيرى بردند . و از آنجا [ 233 الف ] عازم همدان شدند . آن‌وقت بزرگ [ همدان ] سيّد مجد الدّين علاء الدّوله « 3 » بود . چون خبر وصول سپاه مغول شنيد از در ملايمت و اطاعت درآمده پيشكش‌هاى لايق جهت امراى مغول فرستاد و شحنه قبول كرد و شهر همدان را از آسيب آن حادثه نگاه‌داشت . در آنجا چون به سمع مغولان رسيد كه در سجاس « 4 » جمعى انبوه از سپاه سلطان محمّد خوارزمشاه بر سر بكتكين سلاحدار « 5 » و كوچ‌بوقا جمع شدند ، بىتوقف از همدان عنان عزيمت به آن صوب منعطف داشت و در صدمهء اوّلى آن جماعت را نيست و نابود گردانيد و از آنجا روى به زنجان نهاد ، مردم آنجا را نيز قتل‌عام كردند ، و از آنجا رفته با قزوينيان جنگ سخت كردند . قزوينيان بر قاعدهء مقرّر خود در اندرون كوچه‌بند جنگ كارد مىكردند ، تا آنكه از جانبين قريب به پنجاه هزار آدمى كشته شد . آخر الأمر شهر قزوين را جبرا و قهرا گرفته ، بقيّة السّيف را به قتل رسانيدند . و اكثر بلاد عراق را به نهب و غارت قتل‌عام نموده ، روى به آذربايجان نهادند .

--> ( 1 ) . امّا ماجراى هرات به اين‌جا ختم نشد . چندى نگذشت كه هرويان بر اين دو صاحب‌منصب شوريدند و هردو را كشتند . اين‌بار چنگيز « سردارش ايلچگداى را در رأس ده هزار مرد جنگى به گوشمال شورشيان فرستاد » و به وى فرمان داد : « دوباره مرگ ، زندگى را ميراث برده است . اين‌بار تو بايد سر مردم بردارى : تو بايد تمامى اهل هرات را نابود كنى » سيفى ، تاريخ‌نامهء هرات ، ص 76 به نقل از تاريخ ايران كيمبريج ، ج 5 ، ص 300 . ( 2 ) . بعضى آن را « منكبرنى » به معنى بينى خالدار و يا هزار مرد - كه با هزار مرد مقابله كند - مىدانند ، و بعضى آن را « مينكبيرلى » به معنى مرد هزار جنگ ، و بعضى « منكبرتى » به معنى خداداد نوشته‌اند . درخصوص تلفظ و املاى اين كلمه - تعليقهء مرحوم علامه قزوينى بر جلد 2 جهانگشاى جوينى . ( 3 ) . متن : سيّد محمّد علاء الدّوله . ( 4 ) . متن : نحاس . سجاس شهرى ميان همدان و ابهر . ( 5 ) . متن : تكين سلاحى . تصحيح براساس متن تاريخ جهانگشا ، ج 1 ، ص 116 .